
به گزارش ورزش سه، شهرهای کوچک، مذهبیتر با ممنوعیت بیشتر بودند. این همه نوجوانی و آغاز جوانی ما بود. رضا مثل من و امیر عاشق سینما و فوتبال بود. سینما که ممنوع مطلق در خانهشان بود. باباش با فوتبال هم میانه خوبی نداشت اما همان سال خوب هفتاد وشش توی ابرار ورزشی خواندم که علیرضا منصوریان قاری قرآن است. همان تکه روزنامه را بریدم و به رضا دادمش. این مجوز شریک شدن لحظههای درخشان آن سال با رضا بود. بدون رضا تیم سه نفره ما لنگ می زد و منصوریان نجاتبخش بود عین آن تیمی که عاشقانه دوستش داشتیم.
رضا به خاطر منصوریان اهل قرآن استقلالی شد اما تنها پوستر بزرگ فوتبالی اتاقش عکس احمدرضا بود. بابای رضا از احمدرضا متنفر بود. یکبار موقع حرف زدنمان با صفحههای روزنامه در اتاق رضا را باز کرد و گفت مرد آدامس نمیخورد. زدیم زیر خنده. برای نوجوانی ما کی مردتر از احمدرضا بود؟!
برای همین عشق و علاقه بود که بازی با ژاپن توی آن شرجی مالزی اولین کابوس و تراژدی فوتبالیمان شد. احمدرضا خورد به تیرک دروازه. بعدها فهمیدیم یکی از دندههاش شکسته بود. از درد به خودش میپیچید. جلوی گریهام را گرفتم و برگشتم به امیر و رضا نگاه کردم. رضا بلند بلند زد زیر گریه. دقیقه ۱۱۸ گل خوردیم با نفرت انگیزترین قانون فوتبالی آن سالها؛ گل طلایی.
چیزی از تیم استرالیا نمیدانستیم. اصلا تا آن روز استرالیا تنها موقع حفظ کردن پایتخت کشورها برایمان اهمیت داشت. رضا دنیای ورزش خریده بود. یک گزارشی داشت از تیم ملی استرالیا. عاشق اسمهایشان شده بودیم. استن لازاریدیس، آئوریلیو ویدمار،هری کیول، مارک بوسنیچ،مارک ویدوکا. از همان روز تا بازی برگشت هشتم آذر هربار توی محله گل کوچیک بازی کردیم یک طرف ایران بود و یک طرف استرالیا و رضا گزارش میکرد. هیچکس نمیداند که توی آن محله ریگ آباد داراب چند بار استرالیا را حذف کردیم و به جام جهانی رفتیم. هیچ کس نمی داند چند بار خداداد عزیزی توی موقعیت های مشابه آن گل تاریخی را زد و مارک بوسنیچ را تسلیم کرد.

عاشق آن تیم بودیم. عاشق تک تک بازیکنانش و به معجزه ایمان داشتیم در پاییز ۷۶. بدترین اتفاق ممکن افتاد. روز هشت آذر ما شیفت ظهر بودیم.درسخوانهای مدرسه بودیم. با امیر و رضا قرار گذاشتم که اگر تعطیلمان نکردند میزنیم بیرون از کلاس و میرویم. پای همه چیزش هم میایستیم. تمام آن روز را توی رویاهایمان ساخته بودیم.
دانستیم تماشای آن نود دقیقه مهم ترین اتفاق زندگیمان تا آن روز است. همینطور هم شد. بدترین معلم تمام دوران درس خواندنمان اولین کلاس ظهر بالای سرمان آمد. فهمید بیتابیم. پرسید چه مرگتان است؟! دستم را بالا بردم و گفتم آقا تعطیلمان کنید. گفت به چه مناسبت؟! بعد شروع کرد نصحیت کردن که فوتبال برای کسی نان و آب نشده و ... وسط حرف هاش به امیر و رضا اشاره کردم برویم. هنوزم هم باورم نمی شود که بیست و هفت تا دانش آموز دیگر هم پشت سرمان آمدند. معلم لعنتی لگد و کشیده و مشت پراند سمتمان اما اهمیتی نداشت. فرزتر از این حرف ها بودیم. هر سی نفرمان فرار کردیم از مدرسه و این اولین و آخرین باری بود که متحد شدیم. همه چیز آن روز معجزه بود.

آقای موذن مدیر مدرسه پسرانه دیگری نزدیک مدرسه ما بود. مرد عشقی، با شعور و فهمیده ای بود. تلویزیون گذاشته بود وسط حیاط مدرسه تا بچه ها فوتبال ببینند. سی تایی رفتیم توی مدرسه آن ها.
دلمان نمی خواست بازی را تنها ببینیم. آقای موذن اولش جا خورد. رک و راست گفتیم فرار کردیم. راهمان داد. تا زنده م یادم نمی رود آن لبخند عزیزش را وقتی فهمید فرار کردیم. هیچ چیز نگفت، دعوایمان نکرد،توصیه ای نکرد،خندید و گفت زود باشید تا بازی شروع نشده برای خودتان جا پیدا کنید. نود و هشت دقیقه عجیب شروع شد.
رضا پوستر رنگی احمدرضا را از توی کیفش در آورد. با پوستر احمدرضا توی دستمان بازی را دیدیم. می دانستیم همه چیز به دست های او، به آن لبخند دوست داشتنی اش به آن روحیه شکست ناپذیرش ختم می شود.
توپ را که یک دستی گرفت آقای موذنی مودب و متین بلند فریاد زد ماشالله! شیر مادرت حلالت. دلمان قرص شد تا احمدرضا را داریم هیچ اتفاق بدی در کار نخواهد بود.

دقیقه ۳۲ گل خوردیم. از همان دقیقه بود که جواد خیابانی در بهترین گزارش عمرش آن جمله "چیزی از ارزش بچه های ما کم نمی شه" را گفت. جواد خیابانی نمی دانست ما نوجوان های ترسوی آن سال ها به چیزی فراتر از این نیاز داشتیم. ما به معجزه نیاز داشتیم به پیروز شدن به ارزش بزرگ برنده بودن، به کله معلق های احمدرضا به نبوغ فوتبالی خداداد و به رخ دادن تمام غیر ممکن ها نیاز داشتیم.
یادداشت از امید بلاغت