
به گزارش "ورزش سه"، ژوزه موریرا، مربی پرتغالی تیم چادرملو اردکان، در گفتوگو با رسانه «رِنَسِنسا»، درباره نحوه خروج از ایران میگوید. او توضیح میدهد چگونه از مرز گذشت و خود را به ترکیه رساند، و روایت میکند امروز ایران را چگونه میبیند، کشوری که حالا آن را ترک میکند. در این گزارش آمده است:
روحیه تیم بالا بود وقتی ژوزه مانوئل موریرا برای صبحانه به سالن هتل در خُرّمآباد رفت، شهری که ۴۷۰ کیلومتر در جنوبغرب تهران قرار دارد. ۲ گلِ پیراهن شماره ۱۰ تیم، هادی حبیبینژاد، که یک روز قبل مقابل خیبر به ثمر رسیده بود، باعث شده بود چادرملو اردکان چهار امتیاز با صدر لیگ برتر ایران فاصله داشته باشد. برنامه این بود که یک جلسه تمرین ریکاوری برگزار کنند و سپس حوالی بعدازظهر با هواپیما به تهران بروند، جایی که تیم تمرین میکند، با اینکه مقر باشگاه در اردکان است، حوالی یزد در جنوبشرق کشور.
موریرا، ۴۳ ساله، دستیار مربی تیم پنجم جدول لیگ ایران میگوید: «داشتیم صبحانه میخوردیم که از خبرها فهمیدیم در تهران حمله شده. طبیعتاً برنامههای ورزشی دیگر معنی نداشت. تمرین لغو شد، حریم هوایی بسته شد، دیگر هیچ راهی برای برگشت هوایی به تهران وجود نداشت. او از چیزهایی که سر صبحانه شنیده بود روایت میکند: «بعضیها میگفتند شب صدای عبور چند جنگنده را شنیدهاند. کسانی که شنیده بودند میگفتند صدا خیلی دور بوده، خیلی واضح نبوده، اما به هر حال عدهای میگفتند شنیدهاند». از همان جا تیم از هم پراکنده شد. مدیران باشگاه تصمیم گرفتند که خارجیها، یعنی ژوزه موریرا و ۷ بازیکن را با یک ون به سمت تهران فرستادند. بازیکنان ایرانی با تاکسی به تهران یا شهرهای دیگر برگشتند.
مرحله اول: خرمآباد تا تهران
منظرهای که از سطح جاده دیده میشد، نشانی از جنگ نداشت. برای فهمیدن آنچه در آن شنبه میگذشت، باید به آسمان نگاه میکردی. موریرا اعتراف میکند: «در مسیر خرمآباد تا تهران، موشکهای زیادی در آسمان میدیدیم. میدانستیم اهداف این موشکها بالا در آسمان کاملاً مشخص است، دقیق میدانند کجا را میزنند. طبیعتاً قرار نبود به یک ون پانزدهنفره حمله کنند». او در حالی که دلشوره را با آرامشی که میشد حفظ کرد ترکیب میکند، ادامه میدهد. ژوزه موریرا بیرون از زمین و داخل یک ون، یک تمرین نامرئیِ فردی را در ذهنش انجام میداد. او میگوید: «با خودم کنار آمدم که از لحظهای که حمله شروع شده و به نظرم هم قرار نیست زود تمام شود، هدف اولم این باشد که چطور از آنجا خارج شوم و دچار وحشت نشوم».

میگوید: «همیشه به من میگفتند، که اگر چنین چیزی رخ بدهد، چیزی که حس میکنی یک صدای انفجار و یک تکان شدید است که سر جایت مینشاند». در طول هشت ساعت سفر، با خودم بازیهای ذهنی انجام میدادم و حملات خارجی را مانند یک موشک منحرف پیشبینی میکردم. انگار ایرانیها لباسی درونی از آرامش عجیبی تن داشتند.
او میگوید: «مردم دربارهاش با یک سبکسری حرف میزدند، اما واقعاً همین است، این شیوه حس کردن ماجرا برای آنهاست. چون چند بار چنین موقعیتهایی را تجربه کردهاند و میگویند این طوری پیش میرود. توی ماشین عکس میگرفتند، فیلم میگرفتند. یک جاهایی فکر کردم انگار به تعطیلات آمدهام.» ناگهان، جایی حوالی یک جور ایستگاه عوارضی در مسیر تهران، ژوزه موریرا بزرگترین ترس چند روز اخیرش را تجربه کرد. میگوید: «یکهو از ناکجاآباد، یک موشک کنار ما شلیک شد، در فاصله ۱۰۰ متریمان. یا پدافند هوایی بود، یا موشکی برای حمله به اسرائیل یا یک پایگاه هوایی آمریکا. از هیچجا آمد». واکنش او با خونسردی مردم محلی تفاوت داشت و میگوید: «مردم اطراف میخندیدند و خوش میگذراندند. برای آنها عادی است، برای ما دیگر این قدر عادی نیست».
او میگوید: «مثل اتفاق دی ماه، این بار هم رئیس باشگاه تقریباً همه چیز را حل کرد. در آن زمان، تیم را با هواپیما به تهران برد و برای خارجیهای تیم اینترنت فراهم کرد تا خانوادهها را آرام کنند. به ما توصیه کرد به جاهایی که برای معاشرت میرفتیم سر نزنیم. گفت مراقب خودتان باشید، بیرون نروید، فقط برای تمرین بروید، باشگاه هرچیزی لازم باشد فراهم میکند».
موریرا میگوید: «رئیس سعی میکرد من را آرام کند و میگفت به احتمال زیاد اتفاقی نمیافتد. اگر لازم باشد تضمین میدهم از کشور خارجت میکنم. واقعیت این است که اتفاق افتاد و او به قولش عمل کرد». وقتی به تهران رسید، صفهای طولانی خودروها برای خروج از پایتخت را دید، در مسیر آپارتمانهایی که باشگاه برایشان در نظر گرفته بود. نگرانی اصلی، خبر دادن به خانواده بود و برای این کار، سیستمهای ارتباطی خصوصی رئیس باشگاه بسیار کمک کرد.
او میگوید: «وقتی از خرمآباد راه افتادیم، سریع برای خانواده چند پیام صوتی فرستادم که زودتر برسد، چون میدانستم اینترنت قطع میشود. وقتی به تهران رسیدیم، رئیس به خانههایمان آمد و اینترنت داد تا با خانوادهها صحبت کنیم». با اینترنت رئیس، موریرا با دیپلمات آندره اولیویرا از سفارت پرتغال در تهران در ارتباط بود، کسی که به ایران برنگشته بود. در آپارتمان این مربی پرتغالی، جلسهای با خارجیهای تیم برگزار شد تا جزئیات برنامه خروج را بررسی کنند.
در ابتدا رئیس باشگاه میخواست بازیکنان را به منطقهای دیگر منتقل کند، با اینکه محله بازیکنان نسبتاً امن بود. بابایی اصرار داشت آنها آن شبِ شنبه، شبی که تهران در چند نقطه بمباران شد، نباید در تهران بخوابند. موریرا میگوید: «او هنوز دنبال پیدا کردن خانه برای شب شنبه بود، اما در نهایت ما در خانههای خودمان ماندیم. ما گفتیم میخواهیم مستقیم از کشور خارج شویم».
ترافیک سنگین رئیس باشگاه را ترسانده بود. او می گفت: «میتوانم امروز از اینجا بیرونتان ببرم، اما مشکل ترافیک و آشوب زیاد در مرزهاست». بابایی پیشنهاد کرد یک یا ۲ روز دیگر در ایران بمانند تا تخلیه آسانتر شود. ایده خوابیدن همان شب در بیرون از تهران مورد پسند خارجیها نبود. «بعضیها همراه همسر و بچههایشان بودند، اما در نهایت توانستیم قانعشان کنیم که روز بعد به چند ویلای مسکونی برویم». بابایی برای خارجیها، اقامت در ۲ ویلا در کردان را تضمین کرد، حدود یک ساعت دورتر از تهران. موریرا گفت: «خانهها خیلی باکیفیت بود، با همه امکانات ممکن. و واقعاً در زمان درست از تهران بیرون رفتیم».

صبح روز بعد، خارجیهای چادرملو اردکان به سمت کردان رفتند؛ با بار و بندیل زیاد. بازیکنان آمریکای جنوبی تیم با ۴۰ تا ۵۰ چمدان ایران را ترک میکردند و همین باعث شد یک ستون سهون تشکیل دهند، سومی مخصوص چمدانها بود. گروه شامل ژوزه موریرا، ۷ بازیکن، همراه با ۳ همسر و ۴ کودک خردسال بود.
او میگوید: «در زمان درست رفتیم. ۱۵ دقیقه بعد از اینکه از محلهمان حرکت کردیم، یک کلانتری و صداوسیما که نزدیک بودند، بمباران شد. به سرایدار زنگ زدیم ببینیم چیزی شنیده یا نه. گفت نه، احتمالاً خواب بوده، چون بقیه گفتند شنیدهاند…». نمیشود گفت در مسیر خروج از تهران وحشت زیادی تجربه کردند. در آینه عقب، دود روی افق پایتخت دیده میشد. حتی حجم انفجارهایی که در کردان میشنیدند، از قبل توسط رئیس باشگاه و تیمش برآورد شده بود: «به ما گفتند احتمالاً انفجارها را خیلی دور میشنوید. دقیقاً همین شد. اگر داشتیم حرف میزدیم، اصلاً صدای انفجارها را نمیشنیدیم. فقط دود زیادی را دوردست روی تهران میدیدیم».
موریرا میگوید: «هرچند هیچوقت صریح نگفت، اما حس کردیم رئیس باشگاه میخواست زمان بخرد. شاید فکر میکرد ۳ یا ۴ روز بعد، همه چیز عادی میشود. میگفت راحت باشید، چون آنجا هرچقدر لازم باشد در امنیت هستید. حس کردیم فکر میکند این درگیری خیلی طول نمیکشد». او توضیح میدهد حتی با قطع اینترنت هم میشد به سایتهای صرفاً ایرانی دسترسی داشت، چون صفحات با پسوند “.com” مسدود میشدند.
موریرا میگوید: «به چند خبرگزاری دسترسی داشتیم، دیدیم این تازه شروع ماجراست، قرار است طول بکشد، و در نهایت درخواست کردیم خارج شویم».
آنها از رئیس باشگاه خواستند برنامه تخلیه به خارج از کشور را طراحی کند. بابایی دستور داد ونها به سمت ترکیه حرکت کنند و گروه فوتبالیستهای خارجی، دوشنبه راه افتادند تا پس از ۱۲ ساعت سفر به مرز برسند. حدود ۹۰۰ کیلومتر مسیر زمینی بود، از جمله عبور از تبریز در شمال ایران، تا رسیدن به مرز. این سفر بدون هیچ کانون تنشی انجام شد. در مرز، که صبح سهشنبه رسیدند، هیچ صفی ندیدند و فرسایش اصلی، لجستیکی بود: «داریم از چمدانهایی حرف میزنیم که نه کوچکاند نه سبک، و همهشان آن طرف مرز ظاهر شدند»، موریرا میگوید و از برنامهای که رئیس باشگاه چیده بود شگفتزده است.
آنها ون و راننده را عوض کردند، چون رانندههای ایرانی نمیتوانستند ادامه دهند. آن طرف مرز، سه ون دیگر آماده بود تا این گروه کوچک را به شهر وان ترکیه ببرد و از آنجا با هواپیما به استانبول. وقتی به ترکیه رسید، دوباره با دیپلمات پرتغالی آندره اولیویرا تماس گرفت؛ کسی که از بحران ژانویه به طور مرتب با او تماس میگرفت: «در باشگاه حتی فکر میکردند او دارد فشار میآورد من از ایران بروم. در حالی که این طور نبود، او فقط داشت وظیفهاش را عالی انجام میداد»، موریرا در گفتوگو با رنَسِنسا تأکید میکند.
این مربی پرتغالی در کشورهای دیگری از منطقه هم کار کرده است. او میگوید: «ایران عربی نیست، اما مثل کشورهای دیگری که من بودهام مسلمان است. من عاشق حضور در کشورهایی بودم که در آنها بودم، عمان، عربستان سعودی، قطر. واقعیتها کاملاً با هم فرق دارند. و راستش انتظارم از ایران، مردمش و فرهنگاش خیلی بالا نبود. همان طور که وقتی برای نخستین بار به عربستان مهاجرت کردم هم همین بود و غافلگیری خیلی خوبی داشتم. سال ۲۰۱۷ بود، حالا ده سال میشود. اما آن زمان کریستیانو رونالدو در عربستان نبود، و بنابراین تصویر کاملاً متفاوت بود».

او بیدرنگ میگوید: «ایران کشور بسیار ثروتمندی است، با فرهنگی بسیار غنی و چشماندازهایی فوقالعاده زیبا. اما بزرگترین ثروت ایران، مردمش هستند». او از برداشت «کسانی که هرگز آنجا نبودهاند یا هرگز با ایرانیها سروکار نداشتهاند» گلایه میکند و میپذیرد خودش هم در آغاز سفرش به تهران، با تردیدهایی راه افتاده بود.
میگویند در فوتبال «اگر» وجود ندارد. اما در ایران «اگر» زیاد است و پیچهای زندگی هم با توپ بازی میکنند. هفته ۲۳ لیگ ایران دستکم فعلاً برگزار نشد. ژوزه موریرا میگوید باشگاه در دورهای «بسیار خوب و بسیار مثبت» قرار داشت. رئیس و کادر فنی حتی در حال بازتعریف اهداف فصل بودند: «همه خیلی متحد بودیم و مطمئن بودیم میتوانیم به چیزی برسیم که باشگاهمان هرگز به آن نرسیده. حیف شد. ما از یک سرمربی جوان به نام سعید اخباری بهره میبردیم که بسیار بیشتر از سنش علم فوتبالی داشت. او در کارش مهارت زیادی داشت و به موفقیت با چادرملو ایمان داشتیم. باید با سه تیم بالای جدول بازی میکردیم، ۸ هفته مانده بود و چرا نمیتوانستیم به قهرمانی برسیم؟ ما با کادرفنی و سرمربی خوبمان میتوانستیم به این هدف برسیم، افسوس!»
گفتن اینکه ژوزه به ایران و اردکان برمیگردد یا نه سخت است؛ باشگاهی که متعلق به یک شرکت بزرگ آلومینیوم است، تأسیسشده در ۲۰۲۱، که چهار باشگاه دیگر هم در سبد خود دارد. او که در اتاقی در هتلی در استانبول نشسته، به سؤال رنَسِنسا سریع جواب میدهد «من چه میخواهم؟ برگردم به شهر پورتو، شهر خودم. کاری کنم مادرم بعد از این ترسهایی که کشید دوباره من را “تحویل بگیرد”، یک بغل محکم، یک بوسه بزرگ به مادرم بدهم، به پدرم، به خواهرم هم. این کاری است که در روزهای آینده میخواهم انجام بدهم. بعد چیزهایی هست که نمیشود کنترل کرد. نه من، نه باشگاه من، شاید حتی خود ایران هم».