



به گزارش "ورزش سه"، رونالدو در دوران اولیه حضورش در اولدترافورد ستارهای در حال ظهور بود و این تیم قدرتمند لیگ برتری سکویی را برای او فراهم کرد تا جایگاهش را به عنوان یکی از بهترینهای تاریخ بسازد. او اولین قهرمانیاش در رقابتهای لیگ قهرمانان اروپا را به دست آورد و در کنار آن توپ طلا هم کسب کرد که همگی زیر نظر سر الکس فرگوسن در منچستر بود.
در همان زمان، با رشد شهرت جهانی و دستمزد او، رونالدو طعم زندگی لوکس را چشید. او در حال حاضر در باشگاه النصر در لیگ حرفهای عربستان مشغول به کار است و قراردادی دارد که نزدیک به ۵۰۰ هزار پوند در روز به او پرداخت میکند و مالک یک جت خصوصی ۶۱ میلیون پوندی (۸۲ میلیون دلار) نیز هست.
در حالی که مجموعهای از املاک و خودروهای لوکسش را جمعآوری میکرد، رونالدو قصد داشت یک عمارت عظیم در شمال غرب انگلیس بسازد. او از طریق دوست نزدیکش به نام آنتونیو سالوادور که بعدها رییس باشگاه اسپورتینگ براگا شد، با معمار مشهور پرتغالی به نام ادواردو سوتو مورا آشنا شد. با این حال، به دلایل مختلف هیچگاه کلنگ ساخت این عمارت زده نشد.


سوتو مورا در گفتگو با پابلیکو درباره مذاکراتش با رونالدو گفت که او مرتباً برای تمرین وقفه میگرفت و درخواستهای عجیب و غریبی داشت: «دوستی من را به او معرفی کرد، یک پیمانکار که بعداً رییس براگا شد و به رونالدو گفته بود من ورزشگاه براگا را ساختهام. او از من پرسید آیا میخواهم خانه رونالدو را بسازم و من گفتم مشکلی نیست.
با او جلسهای داشتم، به منچستر رفتم، سوار هواپیما شدم و آنجا پرسیدم: میخواهی خانه چگونه باشد و این جور مسائل. چیزهای معمول. اما او فردی منحصر به فرد بود. من تحت تأثیر قرار گرفتم، چون هر ۱۵ دقیقه مکالمه را قطع میکرد تا تمرین کند. من رونالدو را درک میکنم، نتیجه یک تلاش عظیم است. اما خانه ساخته نشد زیرا او زمینی بزرگ خریداری کرده بود اما خانه آنقدر بزرگ بود که ۱۶ درخت بلوط باید قطع میشد. من به او گفتم: من درختهای بلوط را قطع نمیکنم، باید زمین را تغییر دهیم. او از این موضوع عصبانی شد و گفت: به رئال مادرید میروم و خانه نمیسازم.»
سوتو مورا درباره جزئیات عجیب دیگری که رونالدو میخواست در عمارت لوکسش داشته باشد اضافه کرد: «او میخواست جکوزی در پای تخت باشد، و من به او گفتم: «نه، غرق میشوی، با خستگی از خواب بیدار میشوی و باز هم داخل جکوزی میافتی!» چیزهایی بود که من نمیخواستم انجام دهم، همین. او درک کرد و خندید. او هنوز چندان ستاره نشده بود. کسی بود که میشد با او صحبت کرد و وسواس زیادی به خانواده داشت. خانه ۱۰ اتاق داشت... اما تجربه خوبی بود، رابطهای که من با او داشتم جالب بود.»
