
به گزارش ورزش سه، در این میان مرور گفتگویی که مجیدی مرداد ماه سال ۱۳۸۷ با ماهنامه «نسیم هراز» انجام داده جالب است. مصاحبهای که در آن مجیدی ۳۲ ساله مقابل خبرنگار نشسته؛ نه به عنوان یک فوتبالیستی که در شروع راه قرار دارد و نه ستارهای که همه فصلهای زندگی حرفهایاش را پشت سر گذاشته باشد. او در میانه مسیر قرار دارد؛ جایی میان تجربه و آینده.
بازخوانی این مصاحبه بعد از گذشت نزدیک به دو دهه، بیش از آنکه مرور اتفاقات فوتبالی باشد، فرصتی است برای شناخت نگاه فرهاد مجیدی به زندگی، خانواده، فوتبال و مسیری که او را به یکی از مهمترین چهرههای نسل خود تبدیل کرد.
تیتر مصاحبه به تنهایی یکی از مهمترین بخشهای آن است:«از واژه یاغی خوشم نمیآید.»
مجیدی در این گفتگو تلاش میکند تصویری متفاوت از موفقیت ارائه دهد. او اعتقاد دارد اتفاقاتی که در زندگی و فوتبالش رخ داده صرفا حاصل شانس نبوده و پشت آن سالها تلاش، صبوری و تحمل دشواری قرار داشته است. امروز که به کارنامه او نگاه میکنیم، این جمله بیش از گذشته جلب توجه میکند.

روزی که آقا معلم فرهاد را نخواست!
او در شروع مصاحبه به روزی اشاره میکند که برای تست دادن به زمین وحدت رفت اما مجید جلالی اجازه تمرین به فرهاد نداد:« خیلی خوب همهچیز را به یاد دارم. پدرم خیلی مخالف بود که من فوتبال بازی کنم اما یک بار رفتم پشت مسجد خداداد - زمین وحدت - تست بدهم. زمانی که رفتم بین بازیکنان رده نوجوانان لباس عوض کنم و آماده تست شوم، آقای مجید جلالی که مربی آن زمان وحدت بود به من گفت: برای چی آمدی اینجا؟ گفتم آقا آمدم تست بدهم. با عصبانیت نگاهم کرد و دوباره گفت: کی گفته شما لخت شوید؟ اینجا تست نداریم، برو به خانهات! خیلی ناراحت شدم و رفتم خانه. او در ادامه میگوید:« روز بعدش رفتم سر تمرین نوجوانان کشاورز تست دادم. ناصر احمدپور و عباس عبدالملکی سرمربی و مربی بودند. عباس آقا من را انتخاب کرد و از من خواست در تمرینات شرکت کنم. اولش بیشتر هافبک بازی میکردم اما بعدها مهاجم شدم.»
فرهاد در ادامه به اولین قراردادش با کشاورز و قرارداد ۳۰۰ هزارتومانیاش با این تیم هم اشاره میکند.
خیلی زود فهمیدم باید پول در بیاورم
یکی از بخشهای جالب مصاحبه به سالهای کودکی او برمیگردد. مجیدی از شرایط نه چندان ایدهآل مالی خانوادهاش میگوید. خانوادهای که مثل بسیاری از خانوادههای طبقه متوسط آن سالها زندگی میکردند. او حتی میگوید برای رفتن سر تمرین فقط پول اتوبوس داشته و چون پدرش بازنشسته اداره صنایع دفاع بوده و درآمد محدودی داشته، خیلی زود متوجه شده که برای پیشرفت کردن و بهبود اوضاع خانوادهاش باید خودش تلاش کند تا به پول برسد.
من و فرزاد صغرسنی معکوس بودیم!
او در بخش جالب دیگری از مصاحبهاش میگوید پدرش برای اینکه او و فرزاد برادرش زودتر به مدرسه بروند، شناسنامهشان را یک سال بزرگتر گرفته است:«ما برعکس همه بودیم! نمیدانم خانوادهام چه نیتی داشتند از این کار. انگار نمیدانستند من و فرزاد قرار است فوتبالیست شویم!»
تمجید از قلعهنویی؛ اخلاقش خیلی بهتر شده!
او در بخش جالبی از مصاحبه از پیشرفت اخلاقی و فنی امیر قلعهنویی هم صحبت میکند و میگوید:«من اوایل سال ۸۱ شاگرد ناصر حجازی بودم و قلعهنویی مربی من بود. باورم نمیشود یک نفر مثل قلعهنویی در این مدت چه از نظر فنی و چه اخلاقی تا این حد تغییر کند! خصوصیات اخلاقیاش خیلی عوض شده و راحتتر بگویم خیلی بهتر شده! این را تمام بچههایی که با او کار میکنند، میگویند. امیر به لحاظ اخلاقی خیلی بالا رفته و خدا شاهد است در این مدتی که آمده تمریناتی از او میبینم که همه مربیان خوب اروپایی انجام میدهند!»
او در ادامه جمله جالب دیگری هم میگوید:«یکی چیزی که باعث شده خیلی از قلعهنویی خوشم بیاید، این است که به هیچ بازیکنی اجازه نمیدهد از حد خودش پیشروی کند.»
یاغی؟ میتوانستم اما به پرسپولیس نرفتم!
او در پاسخ به سوال خبرنگار میگوید هیچ علاقهای به یاغی شدن و جابجا شدن به استقلال و پرسپولیس ندارد:«با تمام احترامی که برای بازیکنان استقلال و پرسپولیس قائلم، باید بگویم بازی کردن با احساسات هواداران که تمام زندگیشان این دو تیم است، ظلم است. شاید خودم هم میتوانستم زمان علی پروین به پرسپولیس بروم اما به خاطر مردم نرفتم.»
یک الگو دارم؛ علی دایی
این هم یکی دیگر از بخشهای جالب مصاحبه فرهاد است. جایی که از علی دایی به عنوان مهمترین الگویش یاد میکند:«کسی که با او بودم و خواستم مثل او موفق باشم، علی دایی است. در پشتکار، اراده و اهداف بلندش دایی میتواند یک الگو باشد. در دبی خیلی با او بودم و دیدم که برای موفقیت به چه پشتکاری نیاز است.»
او البته در ادامه از علاقه فنیاش به مجید نامجومطلق هم صحبت کرده است.
مرداد ۱۳۸۷ یعنی زمان انتشار این گفتگوی جالب، مجیدی هنوز سالهای مهمی از فوتبالش را در پیش داشته است؛ او هنوز برخی از مشهورترین گلهایش را نزده، هنوز بازوبند کاپیتانی استقلال را در مهمترین مقاطع به بازو نبسته و هنوز قهرمانی تاریخی بدون شکستش به عنوان سرمربی تیم محبوبش را تجربه نکرده است.
به همین دلیل این مصاحبه امروز بیشتر از آنکه روایت یک ستاره در پایان مسیر باشد، تصویری از یک فوتبالیست در میانه راه است؛ بازیکنی که بخشی از افتخاراتش را به دست آورده اما هنوز فصلهای مهمی از زندگی حرفهایاش نوشته نشده است.
بازخوانی این مصاحبه نشان میدهد پشت چهرهای که بعدها به یکی از مهمترین نمادهای استقلال تبدیل شد، مجموعهای از خاطرات، تجربهها و انتخابها قرار داشته؛ انتخابهایی که بخشی از آنها از کوچههای کودکی آغاز شدند و سالها بعد در ورزشگاههای پرجمعیت فوتبال ایران ادامه پیدا کردند.