
به گزارش ورزش سه، روزنامه مارکا گزارش جذابی از روی جلد امروزش منتشر کرده است. درحالیکه قرارداد یان دویمانده با رئال هنوز رسمی نشده این روزنامه اسپانیایی موفق شد عکس ستاره ساحل عاجی لایپزیش را روی جلد شماره امروز خود منتشر کرده و به او اختصاصی مصاحبه کند.
شکار یک ستاره نقلوانتقالاتی همیشه با تماسهای محرمانه و به کار گرفتن منابع خبری ممکن نمیشود. گاهی یک خبرنگار باید صدها کیلومتر سفر کند، دو شب نخوابد، ساعتها مقابل کمپ تمرینی یا هتل کشیک بدهد و در نهایت تنها با شنیدن یک جمله مثل "فقط پنج دقیقه دیگر صبر کن"، به نتیجه برسد. ریکاردو فرناندز، خبرنگار مارکا، در یادداشتی متفاوت، داستان پشت جلد این روزنامه با یان دیومانده، خرید جدید رئال مادرید، را روایت کرده است. روایتی که بیشتر شبیه یک فیلم ماجراجویانه است تا یک مأموریت خبری.
او در ابتدای روایتش مینویسد: «اگر کسی خبرنگار نباشد، سخت میتواند درک کند که ممکن است یکشنبه تا ساعت پنج صبح مشغول تماشای سریال جدید نتفلیکس باشی و تنها چند ساعت بعد، شب را در پالما بگذرانی تا از آنجا ناگهان راهی لایپزیش شوی. من در هتلی قدیمی در پالما نشسته بودم و برای کسی که تازه با او آشنا شده بودم، مأموریت پیدا کردن دیومانده را مثل یک عملیات مخفی سازمان اطلاعات اسپانیا توضیح میدادم. البته آن آشنایی هم بعدها به "گوستینگ" ختم شد؛ حالا دیگر مهم نیست از طرف چه کسی!»
او در ادامه نوشت: «شاید رمانتیک، سادهلوح یا احساساتی به نظر برسم، اما همیشه فکر میکردم سوار شدن به هواپیما و سفر ناگهانی به گوشهای از دنیا باید برای رسیدن به زن زندگیات باشد، نه برای یان دیومانده. حداقل در نگاه اول او چنین کسی به نظر نمیرسید.»
* همه چیز از یک سؤال شروع شد
فرناندز میگوید ماجرا عصر دوشنبه در تحریریه مارکا آغاز شد.
«تحریریه هر رسانهای جایی است که میدانی چه زمانی واردش میشوی، اما هیچوقت نمیدانی چه زمانی و چطور از آن بیرون خواهی آمد. من با چند کار مشخص وارد شدم اما چند ساعت بعد با دو بلیت هواپیما بیرون آمدم».رئیس من ناگهان گفت: "اگر بفرستمت لایپزیش تا شاید دیومانده را شکار کنی، چطور؟"
عجیب این بود که دیوانهکنندهترین بخش ماجرا برای من خود پرواز بود، نه مأموریت.»
ادامه داستان این خبرنگار را بخوانید که لحظه به لحظه جذابتر میشود: «قبلاً تجربه پوشش انتقال آردا گولر و جود بلینگام را داشتم، اما این یکی فرق میکرد. این مثل برنامه اراسموس برای خبرنگاران شکار نقلوانتقالات بود؛ فقط به جای مهمانی و تفریح، پر بود از کشیک دادن، تاکسی گرفتن و دویدن.»
* اولین مقصد؛ پالما و بعد لایپزیش
خبرنگار مارکا تعریف میکند که تازه در فرودگاه مادرید متوجه شد نه آلمانی بلد است، نه انگلیسی را روان صحبت میکند و تنها سرمایهاش چهرهای ساده و کمی جسارت است.
اقامتش در پالما بسیار کوتاه بود. حتی فرصت نکرد از شبهای جزیره یا سواحل آن لذت ببرد.
«ساعت شش صبح، بعد از اینکه تمام شب در تخت غلت زده بودم و دنبال یاد گرفتن نحوه سفارش تاکسی به زبان آلمانی بودم، بدون حتی یک دقیقه خواب راهی فرودگاه شدم و از آنجا به لایپزیش رفتم.»
* ساعتها انتظار مقابل کمپ لایپزیش
اولین مقصد او، کمپ تمرینی لایپزیش بود.
برخی منابع میگفتند دیومانده هنوز داخل کمپ است و برخی دیگر معتقد بودند تمرین انفرادیاش تمام شده و رفته است.
«همین امید باعث شد تا غروب همانجا بمانیم؛ من و چهار هوادار دیگر. بدون اینکه زبان هم را بفهمیم، آخر روز با هم دوست شده بودیم. فوتبال بهترین زبان دنیاست.»

او مینویسد فضای کمپ لایپزیش با بسیاری از باشگاههای بزرگ تفاوت دارد: «هیچ ازدحامی وجود نداشت. تقریباً همه بازیکنان مقابل هواداران توقف میکردند، حتی از خودروهایشان پیاده میشدند و با آنها صحبت میکردند.»
اما خبری از دیومانده نبود.
«وقتی یک بیل مکانیکی از کمپ بیرون آمد، تنها چیزی که برایمان مانده بود شوخی کردن بود. میگفتیم شاید دیومانده داخل آن پنهان شده باشد!»
او در این بخش از ایوونه و اشتن، خبرنگاران بیلد، تشکر میکند و همچنین از راننده اوبری که غذا را تا مقابل کمپ برایش آورد.
* نقشه دوم؛ هتل محل اقامت دیومانده
بعد از شکست نقشه اول، خبر رسید که دیومانده در هتلی در مرکز شهر اقامت دارد.
«من هم مستقیم به همانجا رفتم. تنها چیزی که میتوانم درباره هتل بگویم این است که ارزانترین غذای منو تقریباً معادل حداقل حقوق در اسپانیا بود! خدا را شکر که بابت نگاه کردن به منو پول نگرفتند.»
او فقط یک بطری آب سفارش داد و ساعتها در کافه هتل نشست: «تظاهر میکردم مشغول کار هستم، اما در واقع فقط رفتوآمدها را زیر نظر داشتم.»
در این مدت بازیکنان و مربیان لایپزیش یکی پس از دیگری وارد هتل شدند.
حتی یکبار نیروهای اورژانس برای رسیدگی به فردی که حالش بد شده بود وارد ساختمان شدند.
اما باز هم خبری از دیومانده نبود.
* اینستاگرام، امید تازه
در میانه انتظار، خبرنگار مارکا در اینستاگرام دید که دیومانده تصویری از شام خودش در رستورانی ناشناس منتشر کرده است.
«با خودم گفتم این همان فرصت من است. مثل وقتی کسی که دوستش داری استوری را منتشر میکند و تو هم اتفاقی سر از همانجا درمیآوری.»
اما یک مشکل وجود داشت. او هیچ ایدهای نداشت آن رستوران کجاست: «از همه کسانی که در خیابان دیدم کمک گرفتم و داشتم سعی میکردم از روی عکس، محل رستوران را پیدا کنیم.»
این تلاش هم بینتیجه ماند.
* فقط پنج دقیقه دیگر...
فرناندز مینویسد: «وقتی به هتل برگشتم، هیچ سرنخی نداشتم. دو شب نخوابیده بودم. تقریباً ۴۸ ساعت گذشته بود. پر از تردید بودم.پ اما فقط یک گزینه باقی مانده بود؛ پنج دقیقه دیگر. وقتی نمیدانی باید بروی یا بمانی، با خودت میگویی فقط پنج دقیقه دیگر صبر کن. بعد پنج دقیقه دیگر...»
همین تصمیم همه چیز را تغییر داد.
فرشته نجات از راه رسید
چند دقیقه بعد، یک خودروی اسپرت مشکی مقابل هتل توقف کرد. مردی از خودرو پیاده شد و شروع کرد به حمل چمدانها. «نمیدانم چرا، اما حس کردم او برای گردش به لایپزیش نیامده است.»
ناگهان یک تابلوی بزرگ از تصویر دیومانده از داخل هتل بیرون آورده شد. «همان لحظه فهمیدم فرصت من از راه رسیده است.» او جلو رفت، خودش را معرفی کرد و شرایطش را توضیح داد.
«برخلاف انتظارم، آن مرد خیلی مهربان بود و گفت فردا ساعت هشت صبح در کمپ تمرینی حاضر باش؛ یان را با خودم میآورم.»
* روز موعود
پس از دو شب بیخوابی، خبرنگار مارکا بالاخره توانست چند ساعت استراحت کند.
اما صبح روز بعد با اضطراب بیشتری از خواب بیدار شد و یک ساعت زودتر از موعد به کمپ تمرینی رسید. بازیکنان یکییکی وارد میشدند اما خبری از دیومانده نبود.
دقایق سپری میشد و او احساس میکرد شاید سرکارش گذاشتهاند.
اما دوباره همان قانون همیشگی...
«پنج دقیقه دیگر.»
و این بار نتیجه داد.
دیومانده از خودرو پیاده شد، با آرامش جلو آمد و سلام کرد. «چند دقیقه کوتاه با هم صحبت کردیم. طبیعی بود که درباره آیندهاش چیزی نگوید، اما بدون هیچ مشکلی برای مارکا مقابل دوربین ایستاد و عکس گرفت.»

* پایان مأموریت
فرناندز در پایان مینویسد: «همه چیز همین بود. بعد از ساعتها انتظار، خستگی و اتفاقات عجیب، بالاخره به هدفی که برایش به لایپزیش آمده بودیم رسیدیم. صادقانه بگویم، پیامهای تبریک خانواده و رئیس تحریریه بعد از انتشار گزارش، بیشتر از خود خبر خوشحالم کرد.اما این چیزی از لذت انجام درست کار کم نمیکند؛ مخصوصاً وقتی عاشق حرفهات باشی».