
به گزارش ورزش سه، مسلمان حتی در بدترین روزهای فوتبالیاش و زمانی که احساس میکرد به او در فوتبال ظلم شده و این احساس را هم داشت، سعی میکرد با صحبتهای مقتدر و با غرور مختص به خودش با اطرافیان برخورد کند. اما موضوع دانشآموزان میناب باعث شده تا او هرچند در ابتدای گفتگو تنها به محکوم کردن این اتفاق و موضع تند نسبت به آنها واکنش نشان دهد، اما در ادامه گویا با یادآوری خاطره حضورش در آنجا و عبور تصاویر کودکان معصوم، نتوانست خودش را کنترل کند و با صدایی بغض آلود گفتگو را ادامه داد.
محسن مسلمان که چندی پیش با همراهی بهنام ابوالقاسمپور و پژمان جمشیدی راهی میناب شده بود، در ابتدای صحبتهایش با محکومیت شدید این اقدام و شهادت دانش آموزان خردسال دبستان طیبه گفت:
راستش را بخواهید در مسیر اصلا تصور این موضوع را نداشتم. فوت کودک به خودی خود روی دل آدمها تاثیر میگذارد اما وقتی بعد از طی کردن چندین ساعت سفر زمینی، به میناب رسیدیم، با صحنهها و شرایطی روبرو شدم که اصلا کیلومترها با ذهنم فاصله داشت. والله که آدم بعضی جاها واقعا کم میآورد!
هافبک اسبق پرسپولیس در ادامه صحبتهایش گفت:
واقعاً نمیدانم از کجا باید حرف بزنم. از داغ این پدر و مادرها بگویم یا از ظلمی بگویم که به این بچههای معصوم شد. قلبم به شخصه با دیدن این صحنهها آتش گرفت. این بچهها چرا باید قربانی جنگ و وحشیگری شوند؟ مگر این بچهها جز درس خواندن، جز خندیدن، جز ساختن آینده این کشور و رویاهای در ذهنشان، چه گناهی داشتند؟ کسانی که ادعای انسانیت دارند، کجا هستند؟ فقط جلوی میز حرف از حقوق بشر میزنند. دقیقا همانها الان کجا هستند؟ حقوق بشر این بچههای معصوم را شامل نمیشود؟ حقوق بشر برای آن مادری که فریاد میزد هنوز وقتی چشمانم را میبندم فقط خنده کودکم در ذهنم میآید یا آن یکی که میگفت هنوز صدای دخترم را در این خانه میشنوم و پدری که قلبش مچاله شده و مادری که هر شب فقط باید با عکس دختر و پسرش در بغل بخوابد و گریه کند، نبود؟ پس حقوق بشر کجاست و چه معنیای میدهد؟

مسلمان که با مرور اتفاقات میناب هر لحظه عصبانیتر میشد و این را میشد از تن صدایش متوجه شد، گفت:
اگر اسم این کار تروریسم نیست، پس چیست؟ اگر حمله به مدرسه و کشتن دانشآموز بیگناه جنایت نیست، پس چیست؟ من به هیچ موضوعی کار ندارم و خودتان هم میدانید اصلا اهل سیاست نیستم، اما مطمئنا تاریخ این اتفاق و جنایت بزرگ را فراموش نمیکند. تاریخ مینویسد چه کسانی درباره این جنایت سکوت کردند و فقط نگاه کردند و بیتوجه بودند. مردم ما قطعا هیچوقت این اتفاق تلخ را که دل یک ملت را آتش زد، فراموش نمیکنند. قطعا هیچوقت اجازه نمیدهیم خون این فرشتهها فراموش شود.
هافبک اسبق پرسپولیس درباره حضورش در میناب و دیدار با خانواده کودکان شهید گفت:
وقتی وارد خانه این عزیزان شدم صحنههایی دیدم که هنوز قلبم تیر میکشد. اسباببازی یک بچه گوشه خانه بود… یکی دیگر هنوز دفتر و کتابش یک گوشه خانه بود. یک مادر میگفت هنوز صدای خندهاش در خونه میپیچد. به خدا نتوانستم خودم را نگه دارم. آدم تا یک چیزی را از نزدیک نبیند، نمیفهده درد یعنی چه… نمیفهمد داغ یعنی چه. من هم آروم با آنها اشک ریختم. فقط رفتیم بگوییم که شما تنها نیستید، ما هستیم، یک مردم و یک ایران با شما هستند و داغدار بچههای شما که نه، داغدار بچههای خودمان هستیم.

مسلمان که کاملا احساسی شده بود و بغض در صدایش کاملا مشخص بود، در ادامه گفت:
برای روح این فرشتهها دعا کنید. مهمتر از همه اینکه برای دل این پدر و مادرها دعا کنید. دعا کنید ریشه جنایت کنده شود. این داغ واقعا سخت و غیرقابل تحمل است اما قطعا خون این این بچهها، یک روز گریبان ظالم را میگیرد. واقعا قلبم آتش گرفت. بچهای که باید مداد و دفتر دستش باشد چطور قربانی جنگ و وحشیگری شد؟
من خیلی جاها رفتم، خیلی چیزها دیدم ولی چیزی که در میناب دیدم، واقعاً کمر آدم را میشکند و خدا هیچکس را با این داغ امتحان نکند. شاید فقط بتوانیم بگوییم در این غم بزرگ تنها نیستید ولی واقعاً وقتی چشمت به عکس به فرشته معصوم که دیگر نیست میخورد و وقتی مادرش را میبینی که با بغض از آرزوها و خاطرات بچهاش میگوید، هیچ حرفی برای گفتن نمیماند. بچهای که باید امروز بخندد و شیطنت کند، الان فقط قاب عکسش در بغل پدر و مادرش مانده است. یک نفر میخواسته دکتر شود، یکی فوتبالیست، یکی معلم و... . وقتی دست پدر یکی از بچهها رو گرفتم، گفت پسرم عاشق فوتبال بود و میخواست فوتبالیست شود، اشکم درآمد. واقعاً چیزی جز شرمندگی نداشتم. شرمندهام که نمیتوانیم کاری کنیم، شرمندهام که فقط میتوانیم بغض کنیم و حتی شاید هرگز نتوانیم پا به پای شما با این داغ بزرگ اشک بریزیم. مردم لطفا برای این خانوادهها دعا کنند. برای دلشان، برای صبرشان و برای روح پاک این فرشتهها که مطمئنم جایشان در بهترین جای بهشت است. آنجا در میناب، یکی از تلخترین روزهای زندگیام را پشت سر گذاشتم. هیچوقت آن نگاههای خیس و بغضآلود و منتظر، آن خانههای پر از سکوت مرگبار و تلخ، نبود بچهها و دل پردرد پدرها و مادرها از ذهنم پاک نمیشود.