
به گزارش ورزش سه، از از پائولو مالدینی، الساندرو نستا، فابیو کاناوارو، فرانچسکو توتی و یکی- دو جین ستاره فوتبال ایتالیا حرف میزنم. نسلی که نه فقط به خاطر سیما و شمایل، بلکه به خاطر ترکیب هنر و سلحشوری برای سالها قلبهای هزاران جوان از سنگاپور و دمشق گرفته تا کپنهاگ و تهران را فتح کرده بودند. پوستر گلادیاتورهای محبوب همه جا بود، از پنتهاوسها تا دیوارهای گِلی زاغهنشینها، از کلاسور دانشآموزان تا داشبورد تاکسیها و حتی اتوبوسهای پاکستانی که از سر و گوششان آدم آویزان بود.
وقتی مثل جام جهانی 1994 ستاره بزرگشان «روبرتو باجو» مقابل برزیل پنالتی هدر داد، ایستاده مُردند. تا فینال افتان و خیزان و با جان کندن آمده بودند و نایبقهرمان شدند اما میلیونها نفر در سراسر جهان از همان ثانیه هوادار ایتالیای نایب قهرمان شدند. شاید برای همین است که آن قاب از «باجو» با موهای دُماسبی که دست به کمر نزدیک نقطه پنالتی ایستاده و به زمین زل زده، در ذهن فوتبالیها از لحظه بالا بُردن جام توسط «کاپیتان دونگا» ماندگارتر و محبوبتر است. «جو موران» استاد تاریخ فرهنگی انگلستان در دانشگاه جان مورز، وقتی کتاب «گریزی از شکست نیست» را نوشت، ناشر ایرانی همین عکس را برای روی جلد انتخاب کرد، کتابی که حتی دو صفحهاش در مورد فوتبال نیست! اندوه «باجو»، یکی از دلتنگکُنندهترین لحظههای تاریخ جامهای جهانی است، حتی اگر ایتالیا را دوست نداشته باشید!
با این حال اگر اخبار مربوط به تلاش آتزوری صحت داشته باشد در این روزها هیچ صفتی بهتر از «رقتآور» نمیشود برای آن پیدا کرد.
به هواداران ایرانی آنها برمیخورد ولی مگر غیر از این است که قهرمان چهار دوره جام جهانی با لیگ پر ستاره و جذابی که هنوز هم جزو «تاپ فایو» دنیاست، در دو دوره فعلی چشم انتظار است تا بلیت «ایران» را به آنها تقدیم کنند؟

این روزها مثل چهار سال پیش هر لحظه خبر تازهای میرسد که «ایتالیا» قرار است به جای «ایران» در جام جهانی حاضر شود. چهارسال پیش به دلیل اعتراضات داخلی و حالا به بهانه یک جنگ خارجی. اما آنها سه دوره پشت سر هم است به جام جهانی راه پیدا نمیکنند. حتی حالا که فیفا 48 صندلی را دور میز جام جهانی چیده باز لاجوردیهای دنیای فوتبال، جانِ بُردن و صعود نداشتند. (البته هیچکس از هدیه گرفتن یک مروارید دُرشت بدش نمیآید حتی اگر توی لجن افتاده باشد، اما باز چه خوب که رییس ورزش ایتالیا این هدیه احتمالی را دون شان فوتبال کشورش دانست و آن را رد کرد.)
وبرتو باجو در کتاب «دری به سوی آسمان» میگوید: «بهترین دریبلهایم، غلبه بر ترحمجویی در تونلی تاریک بود و یافتن قدرت درونم. رسیدنم به 35 سالگی و داشتن شور نوجوانی. و مهمتر از همه غروری که اجازه ندادم خدشهای به آن وارد شود.»
این، آن ایتالیایی است که در ذهن ماست.
احسان محمدی