
به گزارش ورزش سه، دنیس چریشف که سابقه پوشیدن پیراهن تیمهای بزرگی چون رئال مادرید، ویارئال، والنسیا و سویا را در کارنامه دارد، در گفتوگویی صمیمانه با Sports.ru، خاطرات دوران حضورش در جمع کهکشانیها را بازخوانی کرد. او که از سال ۲۰۱۲ توسط ژوزه مورینیو به تیم اصلی فراخوانده شد، تا سال ۲۰۱۶ در عضویت لوس بلانکوس بود، اما حالا با حسرت از آن روزها یاد میکند.
آنچلوتی میگفت کریستیانو و بیل را کجا بگذارم؟
چریشف درباره دوران حضور کارلو آنچلوتی میگوید: «زمانی که کارلتو به تیم آمد، من یک پیشنهاد عالی از آلمان داشتم. اما در آن مقطع مارسلو در مسابقات کوپا آمهریکا بود و کوئنترائو هم مصدومیت داشت. به همین دلیل مربی شروع کرد از من در پست دفاع چپ بازی بگیرد. صادقانه بگویم، هیچوقت از بازی در آن پست خوشم نمیآمد؛ من هم از نظر ذهنی و هم در سبک بازی، یک مهره تهاجمی بودم و نمیخواستم در خط دفاع حبس شوم.»
او ادامه میدهد: «در بازیهای پیشفصل مقابل گلکسی و لیون فیکس بودم و خیلی هم خوب کار کردم. در نهایت رئال به من قرارداد ۴ ساله به عنوان بازیکن تیم اصلی داد که برایم شگفتانگیز بود. در همان زمان پیشنهاد قرضی سویا از راه رسید. با آنچلوتی صحبت کردم؛ او گفت: "میخواهم بمانی و گزینه دوم ما در سمت چپ دفاع باشی چون قصد داریم کوئنترائو را بفروشیم."»

دنیس با یادآوری یک دیالوگ تاریخی از کارلتو میگوید: «به او گفتم میخواهم در پست اصلی خودم بازی کنم و گزینه سویا را ترجیح میدهم. کارلو نگاهی به من کرد و گفت: "ببین دنیس، من اینجا بیل، اوزیل، دیماریا، رونالدو و ایسکو را دارم... تو را دقیقاً کجای زمین بگذارم؟" در نهایت به سویا رفتم اما مصدومیتها اجازه نداد آنجا موفق شوم.»
زیدان گفت به تو نیاز دارم اما من فرار کردم
ستاره ۳۵ ساله فعلی باشگاه کراساوا قبرس، بزرگترین حسرت زندگیاش را مربوط به دوران زینالدین زیدان میداند: «بعد از سویا، یک فصل رویایی را در ویارئال گذراندم. با بازگشت به رئال، رافا بنیتس مرا در پست اصلیام بازی میداد اما فرصت کم به من میرسید. تا اینکه زیدان آمد. بین دوراهی ماندن و رفتن گیر کرده بودم. از روسیه هم فشار زیادی روی من بود؛ اسلوتسکی، سرمربی تیم ملی، تماس گرفت و گفت اگر بازی نکنی، برای یورو ۲۰۱۶ دعوتت نمیکنم.»
چریشف در پایان با افسوس فراوان میگوید: «زیدان با من نشست و خیلی صادقانه گفت: "نمیتوانم به تو دقایق زیادی بازی بدهم، اما قول میدهم که بازی خواهی کرد. من به تو نیاز دارم، بمان." اما من گوش نکردم و قرضی به والنسیا رفتم. تصورش را بکنید، زیدانِ بزرگ به من گفت بمان و من رفتم. واقعاً عجب احمقی بودم.»